|
|
|
|
|
ساعت 7و 30 دقيقه صبح بود ، بايد زود صبحونه مي خوردم و راهي محل كار مي شدم.لباسامو كه پوشيدم چند لقمه نون سرد رو با پنير كه مثل لاستيك كش مي اومد به زور لاي دندونام فشار دادم و سعي كردم لقمه رو گاز بزنم اما بلافاصله فكم درد گرفت و....تا جايي كه يادمه بعد از اينكه دو ، سه لقمه نون و پنير نوش جان كردم، بالاخره راهي شدم و پس از عبور از منجلاب فاضلاب محله با سرعت خودمو به ايستگاه تاكسي رسوندم .عجب شلوغ بود اين ايستگاه !...يه روز خدا نشد ما بيايم ايستگاه و ببينيم خلوته.جمعيت موج مي زد.دختر و پسر و مرد و زن و....خلاصه پس از كلي حلافي وقتي كه ايستگاه كاملا خلوت شده بود يه تاكسي غر و لند كنان نزديك ايستگاه شد ، از سر و وضع تاكسي مشخص بود كه متعلق به قرن بوقه..كمي خم شدم تا راننده رو بهتر ببينم ..بيني پهن و صورت نشسته از مشخصه هاي اصلي راننده بود. سيگاري بر لب داشت و مثل گوژ پشتها روي صندلي ولو شده بود و گردنشو عين عقاب دراز كرده بود تا مسافرا رو ورانداز كنه..كنار من دو دختر خانم خوش پوش بودند كه سوار شدند من هم به همراه يه پير مرد سمج و نق نقو به زور خودمو روي صندلي كنار راننده جا دادم و كمي جابجا شدم كه ناگهان زير نشيمنم صداي شكستن چيزي اومد ..راننده گفت نترس عمو تخته گذاشتم.....كمي كه جاي خودمو محكم كردم يهو احساس كردم بوي بدي مياد....اوه خداي من چه بويي ،داخل تاكسي انگار موش سقط شده بود ..دختر خانمها كه متوجه شدند چه خبره با دستمال جلوي دهنشونو گرفتند.راننده كه تازه سيگارشو خاموش كرده بود و دهنش بوي سيگار بارون ديده ميداد كمي تكون خورد و دنده رو عوض كرد...انگار ما سوار تاكسي نبوديم آخه اين دستگاه به همه چيز شبيه بود الا تاكسي..داخل به اصطلاح داشبود اون پر بود از سيمهاي جور واجورو چسب كاري شده زير داشبورد كه ديگه قابل گفتن نبود.. نميدونم چي بود اما هزار و يك تكه مكانيكي ازش آويزون شده بود....سقف تاكسي با نخ دوخته شده بود و جاهايي هم منگنه شده بود...دنده ماشين هم خلاصه مي شد در يك عدد ميل گرد كه ظاهرا جاي دنده قبلي جوش داده بودند.راننده اونقدر با اين ميله ور رفته بود كه دستاش پينه بسته بود. خلاصه تاكسي راه افتاد .ديدم دختر خانمها در صندلي عقب دارن مي خندن.. كمي كه دقت كردم ديدم دارن صندليها رو به همديگه نشون مي دن..چشمتون روز بد نبينه ..نگاهي به صندليهاي عقب كردم ...مي خواستم منفجر بشم از خنده ، اما جلوي خودمو گرفتم..راننده يك زنجير كلفت رو حمايل كرده بود پشت صندلي تا خداي نكرده وقتي مسافراي محترم تكيه مي دن به صندلي ، يهو به عقب پرت نشن....واقعا كه ما ايرانيها چقدر قدرت ابتكار بالايي داريم......ديگه داشتيم به سر چهار راه مي رسيديم ..پليس راهنمايي هم ايستاده بود، راننده ترمزي كرد و ماشين هم با صداي منظم و ريتميك چيغو چيغو فوت جغلنگ ،چيغو چيغو فوت جغلنگ...غيشـــــــــــــــگ ..توقف كرد .راننده با سرعت برق به قول ننه ام يه بند سه تيلي (سه تكه اي ) مشكي را كه از قبل آماده كرده بود روي سينه اش انداخت و گفت : چاكر جناب سروان...ديگه نتونستم جلوي خندم رو بگيرم و زدم زير خنده ..راننده اخمي كرد و مثل زهر مار گفت: چيه؟ چي شده بگو تا ما هم بخنديم ، گفتم مگه نديدين گربه داشت دنبال سگ مي دويد....خلاصه اوضاع رو جم و جور كردم و راننده ميل گرد رو چرخوند و تاكسي ورق و ورق صدايي كرد و راه افتاد..خواستم نگاهي به عقب ماشين بندازم ببينم پليس متوجه شد و شماره >تاكسي رو برداشت يا نه، كه ديدم بابا جاي آينه ي جلو خيلي خاليه !!....در همين فكر بودم كه ديدم سه تا انگشت راننده محترم و با كلاس بلند شد و يهو رفت توي سوراخ دماغش ، چرخي خورد و جاي شما خالي با يه عالمه ....بيرون اومد ..حالم به هم خورد ..بعدش هم راننده عزيز محتويات دماغش رو گلوله كرد و در يك حركت سريع اونو پرت كرد بيرون ..آخ كه چه مهارتي داشت....انگار قهرمان پرتاب وزنه المپيك بود....آرزو داشتم هر چه زودتر از دست تاكسي و رانندش خلاص بشم... با هر فلاكتي بود به ايستگاه رسيديم ..دست كردم توي جيبم يه اسكناس 200 تومني در اوردم و گفتم: چقدر ميشه؟ گفت : 150 تومن ..پول رو كه دادم راننده هم با عجله گرفت و خواست بقيه رو با همون دستاي نازنينش برگردونه كه گفتم :داداش بقيه اش مال خودت جيگر...... |
||
|
+
نوشته شده در جمعه 16 دی1384ساعت 0:42 توسط تنها
|
|
||