تبليغاتX
تنها

 

لب ساحل

نزدیکیهای غروب بود که هوس کردم سری به ساحل بزنم , ساحل همیشه شرجی بندر که عاشقش هم هستم و هر وقت دلم میگیره میرم اونجا ..خلاصه اون روز تاریک من در پارک نه چندان جالب توجه  نزدیک بازار ماهی فروشها بودم.نزدیکتر شدم ..صدای بچه های شیطون به گوش می رسید..اون طرفتر معتادی چمباتمه زده بود و خماری خودش رو عزا گرفته بود..اون ورتر چند تا دختر جوون مد امروزی با قلیون لبهاشون رو نوازش می دادند وگاهی هم زاغ سیاه جوونا رو چوب می زدن.. اندکی اون طرفتر دو جوون رعنا قلیون کشیدن دخترا رو نگاه می کردند...دو .سه قدمی که راه رفتم دیدم چند تا جوون خوش تیپ امروزی نیز دارن تنهایی خودشون رو با دود سیگار قاطی می کنن .یاد سیگارای برگ دوران جوونی خودم افتادم, خوب تقصیر ننه و بابامون که نبود تقصیر خودمون بود...لب ساحل پر بود از بوی تعفن ..کمی دورتر از بو بد تعفن داشتم از هوای شرجی لذت می بردم که یهو مردی دست بچش رو گرفته بود و می گفت پسرم زود باش جیش کن ..جیش کن دیگه....!!؟؟...اصلا یادم نبود خوب در ساحلی به این زیبایی که سرویس بهداشتی وجود نداره مردم ناچارا دست به چنین اعمالی بزنن..اون طرفتر هم پیرمردی مسن یهو بلند شد شلوارشو بالا کشید و کمربندش رو سفت کرد و راه افتاد طرف بساط چایی فروشیش....در خیال پیرمرد بودم که یهو صدای بستنی بستنی گوشمو نوازش داد ..گفتم چه عالی میشه خوردن بستنی در فصل پاییز اما همین که خواستم بستنی بخرم دیدم بستنی فروشه هر دوتا انگشتشو با هم کرده  توی اون دماغ دومتریش و داشت.....حالم به هم خورد وتصمیم گرفتم که دیگه بستنی نخورم . خسته شده بودم برای همین یه جای دنج که بوی ادرار و مدفوع نمی اومد نشستم کنار ساحل و شروع کردم حرف زدن با امواج دریا...تو حال خودم بودم که یهو یکی گفت:داداژ..آشیش داری؟!

+ نوشته شده در  شنبه 5 آذر1384ساعت 2:49  توسط تنها  |