|
|
|
|
غلغله از گوش مي گذشت و صداي چشماني منتظر از نگاهها دريغ مي شد،آه كه چه تنگ بود پاي من،اندكي بيشترتامل كنم شايد بهتر بشود فرياد شد،نگاهم نمي كنند،و((هيچ كس با هيچ كس سخن نمي گويد...))يكصد سال كوه را وزن كردم و روي آخرين تكه استخوان دندانهايم فشار دادم تا نرم شد،كسي گفت:((خدايش بيامرزد))آه از عرش به پا خاست ..من مرده بودم يا تو ..نه من هرگز نمي ميرم اين تويي كه مي ميري، فقط تو هستي، ميفهمي؟...چند كوه آنطرف تر، من زوزه هاي تو را شنيدم كه گفته بودي من مرده ام ..مرده بودم اما تو را به جاي من درون قبر خواباندند و رويت خاك ريختند،نگاهها همه تو بود و من نگاه تو بودم،عريان تر از ديروز و غمگين تر از فردا ..مرا چه كسي در مي يابد؟مرا دريابيد ..مرا درياب اي مرگ.و..من بودم و چهره ورم كرده خودم |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه 24 آبان1384ساعت 0:44 توسط تنها
|
|
||